جملات زیبا ( مازنی ریکا )

جملات زیبا با تصاویر آرام بخش - جملات تاثیر گذار- بهترین جملات جهان

تو میتوانی مثل من بمیری؟!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٦:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۸
 

من
سالهای سال مُردم
تا اینکه یک دم زندگی کردم
تو می توانی
یک ذره
یک مثقال
مثل من بمیری؟

قیصر امین پور

با ربط نوشت

من 

برای این همه درد 

کافی نیستم!

انسیه شادمهر


 
 
کرم ضد سیمان دارین؟!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۱
 


وارد داروخانه شدم و منتظر بودم تا نسخه ام تحویل دهند.

فردی وارد شد و با لهجه ای ساده و روستایی پرسید: کرم ضد سیمان دارین؟
فروشنده که انگار موضوعی برای خنده پیدا کرده بود با لحنی تمسخر آمیز پرسید: کرم ضد سیمان؟ بله که داریم. کرم ضد تیر آهن و آجر هم دارم حالا ایرانیشو میخوای یا خارجی؟ اما گفته باشم خارجیش گرونه ها
مرد نگاهش را به دستانش دوخت و آنها را رو به صورت فروشنده گرفت و گفت: از وقتی کارگر ساختمون شدم دستام زبر شده، نمی تونم صورت دخترمو ناز کنم. اگه خارجیش بهتره، خارجی بدهناراحت

با ربط نوشت

احساس سوختن به تماشا نمی شود

آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم . . .


 
 
ولی میتواند...
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٢۸
 

ادبیات شاید نتواند جلوی جنگ و خونریزی را بگیرد ،
شاید نتواند از مرگ یک کودک جلوگیری کند ،
ولی میتواند کاری کند که دنیا به آن فکر کند ...

ژان پل سارتر

از ته دل نوشت

مرگ بر اسراییل ......


 
 
حکایت ما !
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱٦
 

حکایت ما،
حکایت آن گنـدمـزاری ست
که سر بـر شانه آسیابان گذاشت؛
برای گفتن دردهایش ...

احسان افشار

نصیحت نوشت

بی عوض دانی چه باشد در جهان ؟

عمر باشد ، عمر ، قدر آن را بدان . . 


 
 
خلاصه داستان های عاشقانه
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱۱
 

در من

آدم برفی ای ست

که عاشق آفتاب شده ..

و این خلاصه ی همه، 

داستان های عاشقانه جهان است

 

جالب نوشت

ما از دنبال هیولاها زیر تخت‌مون دست برداشتیم

زمانی که فهمیدیم اون‌ها در وجود ما هستند . . .

 


 
 
تو باور نکن!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/۱
 

اسمش آدم است

اما تو باور نکن

گاهی کاری می کند که از پس هیچ گرگی بر نمی‌آید . . .

حقیقت نوشت

به چه می نازی ؟

مقصدت خاک است . . .


 
 
کودک آزاری ممنوع!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٥
 


به خاطر کندن گل سرخ ارّه آورده‌اید؟
چرا ارّه؟

فقط به گل سرخ بگویید: تو، هی تو!
خودش می‌افتد و می‌میرد!

بیژن نجدی

لعنت خدا به کسی که کودکی رو آزار میده

مخالف کودک آزاری

حقیقت نوشت

 افتخار نکن که به اندازه تارموهات رفیق داری،

  وقتی محتاجشون میشی میفهمی که کچلی !


 
 
بغض یعنی...
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/٢٢
 

بغض یعنی:

صدای اذان

خونه سوت و کور

خاطره های پر هیاهو و سفره های خالی از حضور پدر و مادر...

بعضی چیزها فقط یکبار تکرار میشن،قدرشو بدونیم!

واقعیت نوشت

یه روزی میاد
که بعدش دیگه مهم نیست
فردایی در کار هست یا نه
اون روز روزیه که مــ♥ـــادرت و پــــ♥ـــدرت پیشت نیستن


 
 
درسته دوست من؟!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٥
 

آدم هایی رو میشناسم که با دیدن همچین آدم هایی

زمین و زمان را مقصر میگیرند،

در حالی که خودشون

هیچگاه کوچکترین قدمی برای کمک بهشون برنداشتن..

درسته دوست من؟؟!!!

آه نوشت

مقصد ...

مال ِ شهر ِ قصّه ی ِ بچّه گی ها ست ...

دنیای ِ آدم بزرگ ها ...

فقط جادّه دارد ...!


 
 
غلام همت خودت باش
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٧
 

آن کس که غلام همت خویش است ،
حلقه غلامی هیچ امپراطوری را در گوش خود نمی بیند

غمگین نوشت

پــرنده، لب تنگ ماهی نشسته بود و به مــاهی نگاه می کرد و می گفت:
سقف قفست شکسته! چـــــرا پــــــرواز نمــــی کنـــی؟


 
 
موندم این آدما کجا هستند؟!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٦
 

دقت کردین آدمهایی که تو اینترنت و فیسبوک هستند خیلی مهربون و خوش زبونند!

جالب تر اینکه همشون از دروغ و خیانت و نامردی و....بدشون میاد..!

موندم این آدما کجای این شهرن که ما نمیبینیمشون...

خواهش نوشت

یکرنگ بمان ،
حتی اگر در دنیایى زندگی می کنی که مردمش براى پررنگ شدن حاضرند هزار رنگ باشند . .


 
 
برای خودت زندگی کن
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۳٠
 
اه چقــدر لاغری !!! تو چرا انقــدر چاقی !!!
قدشو چه کوتولست !!! انقدر درازه یاد نردبون میوفــتم!!!
وااا هیکلش همش آمپوله…چه تن لشی داری پاشو یه باشگاه برو !!!
نیگا چجوری حجاب کرده دختره ی اُمل..
اینو…چه بی حجابه دختره ی خراب !…
خلاصــه
این جماعــت از هر چیزی برای مسخره کردن شما استفاده می کنن…!
اینا همونایی هستن که چیزی برای برتــری خودشون ندارن و میخوان با مسخره کردن و
گذاشتن عیــب روی دیگران خودشون رو مورد توجه قرار بدن !!!
در یک کلام عقده و کمبود دارن…!!!

پس…
برای خودت زندگی کن نه برای مردم..
از اون چیزی که هستــی نهایت لذت رو ببر…
مطمئن باش یکی الان آرزوشه که جای تو باشه…
واقعیت نوشت

 
 
زندگی میگذرد..
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۸
 

زنـבگـے چـه بـا خـلاف چـه بـی خـلاف چـه بــر خـلاف

مـے گذرב ...!!

واقعیت نوشت

 سخن راست قسم ندارد


 
 
تظاهر به چیزی که نیستیم..
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱۳
 

ما انسان ها در تظاهر کردن از هم سبقت گرفته ایم
چیزی را نمی دانیم ولی تظاهر به دانستن می کنیم
با،باطن نه چندان تمیز تظاهر به پاک بودن می کنیم
کسی را دوست نداریم ولی تظاهر به دوست داشتن می کنیم

تظاهر...

تظاهر به کسی که نیستیم


حقیقت نوشت

می توان حقیقتی را دوست نداشت اما نمی توان منکر آن شد


 
 
گِریم خنده
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱٢
 

عمق فاجعه را دلقکـــی فهمید

که به زور جلوی گــریه اش را گرفت

تا گـریم خــنده اش پاک نشود...

قشنگ نوشت

نقاشیش خوب نبود , اما راهش را خوب کشید و رفت!


 
 
تنهایی
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢۳
 

تاکنون دوستی را پیدا نکرده ام که به اندازه ” تنهایی ” شایسته رفاقت باشد . . 

تورو

درد نوشت

درد دارد…
وقتی با نسیمی برود…
کسی که به خاطرش به طوفان زده ای…


 
 
قلب قلابی !
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢۳
 

قلبیــــ♥ـی که هر جا گیر کنه قلب نیست ..... قلابه !

نصیحت نوشت

برای هر کس که ادعای رفاقت می کند درب را باز نکن،

خیلی ها مثل بچه ها درب را میزنند وفرار می کنند.


 
 
زندگی
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/٢٢
 

اگر در زندگیتان بالا و پایین نداشته باشید ، این یعنی که مرده اید!


توبه نوشت

خدایا ببخش که نان تو را می خورم و فرمان شیطان می برم


 
 
هر چه بادا باد ...
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱
 

مثل کبریت کشیدن در باد زندگی دشوار است

آخرین دانه کبریتم را میکشم در این باد

هرچه باداباد...!!!

بی ربط نوشت :

کاش به جای اینکه دستی بالای دست بود ، دستی توی دست بود....


 
 
بازی کردن !!!!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٢
 

در کودکی در کدام بازی ، راهت ندادند ،
که امروز ، اینقدر دیوانه وار ،
تشنه ی “بازی کردن” با آدم هایی؟!


 
 
می دونی؟!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٧
 

می دونی چیه رفیق!؟
حکایت زندگی ما شده مث "دکمۀ پیراهنِ"
اولی رو که اشتباه بستی تا آخرش اشتباه می ری .
بدبختی اینه که زمانی به اشتباهت پی می بری که رسیدی به آخرش...


 
 
صادقانه
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٧:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳
 

ترجیح میدم پول سیگاری رو بدم  که صادقانه روش نوشته:

سرطان زا  تا پول آبمیوه ای رو که روش  به دروغ نوشته: 100% طبیعی

 


 
 
روز های برفی
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۳
 
روزهاے برفــے طولانــے ترنـב ،
برای ڪـودڪـے ڪـﮧ از سوراخ ڪـفشش...به زمستاטּ می نگرב !

 
 
ریا کار
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٩
 

چه چرک بدبویی دارد لباس پاکی در تن ناپاکی که به تبلیغ پاکی مشغول است


 
 
هرگز نگفتن
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٧:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/۱٠
 

خیلی وقتا بهم گفتن چرا میخندی

بگو ما هم بخندیم ...

اما هرگز نگفتن چرا غصه میخوری

بگو ما هم بخوریم ...!


 
 
لیک محال است
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦
 

حجت السلام نقویان:

نفرین بر آن شهری که یک خانم مجبور می‌شود ساعت 2 نصف‌ شب در آن مسافرکشی کند

پ.ن: در راستای انتقادات حجت السلام نقویان از وضعیت کنونی جامعه

اینجا را کلیک کنید

«کور شوم، لال شوم، کر شوم/ لیک محال است که من خر شوم»


 
 
نخواهی رسید
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۸
 

« عزیزم تا در فکر آنی که چه بخورم که حلق را خوش آید و چه بگویم که خلق را خوش آید،به مقصود نخواهی رسید »

شهید دستغیب علیه الرحمة، کتاب توحید.


 
 
ما؟!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱
 


دیروز کودکی در امتداد کوچه های پر از بی کسی این شهر شلوغ ، دست تمنایی به سویم دراز کرد ، خالی تر از تمامی آرزوهای کودکانه ...
دنیا عوض شده ، کودکان به دنبال نانند و ما ؟!؟!؟!؟


 
 
چه کسی مرده است؟!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٧
 

قرآن!

من شرمنده ام، اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هروقت در کوچه مان نوایت بلند میشود؛ همه از هم می پرسند:


چه کسی مرده است؟!



 
 
اما بعضی‌ها برابرترند..
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٧
 
همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما پول‌دارها محترمترند .
همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما دخترها پرطرف‌دارترند .
همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما بچه‌ها واجب‌ترند .
همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما خانم‌ها مقدم‌ترند .
همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما سیاه‌ها بدبخت‌ترند و سفیدها برترند...
البته تبعیضی در کارنیست .
در کل همه آدم‌ها با هم برابرند ، اما بعضی‌ها برابرترند..

 


 
 
آب_مروارید!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/۱۱
 

خداروشکر ما دیگرفقیر نیستیم دیروز پزشک روستا گفت:

چشمان پدرم پر از آب_مروارید است


 


 
 
یاد سهراب بخیر !
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٢:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٧
 

یاد سهراب بخیر!
آن سپهری که تا لحظه ی خاموشی گفت:
تو مرا یاد کنی یا نکنی
باورت گر بشود، گر نشود
حرفی نیست؛
اما...
نفسم می گیرد در هوایی که نفس های تو نیست!


 
 
کودک باشو بباز
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٥
 

تو دنیای کودکان هر کی زودتر بگه دوست دارم برندست ولی تو دنیای بزرگ ترها هر کی زودتر بگه دوست دارم بازندست...

کودک باشو بباز


همیشه با کسی دردُ دل کنید که دو چیز داشته باشد: یکی درد دیگری دل


 
 
محبت خوردند
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱٠/٢
 

پدر آمد از راه
دست هایش خالی
کودکان چشم به دستان پدر…
سفره خالی را پدر از پنجره بیرون انداخت
سفره قلبش را
... ... بار دیگر گسترد!
بچه ها آن شب هم
مثل دیگر شبها
یک شکم سیر محبت خوردند

به فکر کودکان گرسنه هم باشیم

 


 
 
نمیـدانم
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳٠
 

نقـش یـــک درخــت خشک را

در زنـدگی بازی میکـنم

نمیـدانم که بایـد چشم انتظار بهار باشم

یا هیزم شکن پـیــر...!!


 
 
اگر ....
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢٩
 

اگر دروغ رنگ داشت؛
هر روز شاید ؛ ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه میبست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت؛
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند

اگر براستی خواستن توانستن بود؛
محال نبود وصال !
و عاشقان که همیشه خواهانند؛
همیشه میتوانستند تنها نباشند

اگر گناه وزن داشت؛
هیچ کس را توان ان نبود که قدمی بردارد ؛
تو از کوله بار سنگین خویش ناله میکردی ...
و من شاید ؛ کمر شکسته ترین بودم

اگر غرور نبود؛
چشمهایمان به جای لبهایمان سخن نمیگفتند ؛
و ما کلام محبت را در میان نگاههای گهگاهمان جستجو نمیکردیم

اگر دیوار نبود؛ نزدیک تر بودیم ؛
با اولین خمیازه به خواب میرفتیم
و هر عادت مکرر را در میان زندان حبس نمیکردیم

اگر خواب حقیقت داشت؛
همیشه خواب بودیم
هیچ رنجی بدون گنج نبود ... ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند؛
دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر در کنار خیابان خواب گندم نمیدید ؛
تا دیگران از سر جوانمردی ؛
بی ارزش ترین سکه هاشان را نثار او کنند
اما بی گمان صفا و سادگی میمرد ....
اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود؛
همه کافر بودند ؛
و زندگی بی ارزشترین کالا یود
ترس نبود ؛ زیبایی نبود ؛ و خوبی هم شاید اگر عشق نبود؛
به کدامین بهانه میگریستیم ومیخندیدیم؟
کدام لحظه نایاب را اندیشه میکردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب میاوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم ....

اگر عشق نبود
اگر کینه نبود؛
قلبها تمامی حجم خود را در اختیار عشق میگذاشتند

اگر خداوند؛
یک روز آرزوی انسان را برآورده میکرد
من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو میکردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا
آنگاه نمیدانم
براستی خداوند کدامیک را می پذیرفت؟

دکتر شریعتی


 
 
آزادی
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٦:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸
 

اگر می‌دانستید، یک محکوم به مرگ، چقدر در آرزوی بازگشت به زندگی است، آنگاه قدر روزهایی را که با غم و اندوه و نگرانی و بدخلقی می‌گذرانید، می‌دانستید.

بو علی سینا

--------------------------------------------------------------------
هر چه قفس تنگ‌تر، آزادی شیرین‌تر.
--------------------------------------------------------------------
همه کس آزادی را دوست دارد، اما فقط برای خودش و نه برای دیگران.

 


 
 
یلدا
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۸
 

شب یلدای من آغاز شد

نه سرخی انار نه لبخند پسته نه شیرینی هندوانه

بی تو یلدا زجر آور ترین شب دنیاست

بی من یلدایت مبارک


 
 
بچه که بودیم
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

کوچک که بودیم چه دل های بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را
از نگاهش می توان خواند

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم
سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست

دنیا را ببین... بچه بودیم از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!!

بچه بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند

بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم ...هیچ کس نمی فهمه

 

افسوس ... آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم و بعد برای آنچه از دست رفته آه میکشیم


 
 
ترسیدم . . .
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢۱
 

کوچک که بودم فکر می کردم آدمها چقدر بزرگند ! و ترس برم میداشت

بزرگ که شدم دیدم چقدر بعضی آدمها کوچکند و باز ترسیدم . . .

 آن چه را در روشنایی دیده ای در تاریکی به فراموشی نسپار . . 


 
 
پس از تو
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٩
 

به جرم وسوسه،

چه طعنه ها که نشنیدی حوا ...!

پس از تو ،

همه تا توانستند آدم شدند ...!!!

چه صادقانه حوا بودی ؛

و چه ریاکارانه آدمیم ...

“مشغول دل” باش , نه”دل مشغول”


 
 
شکستند مرا ....
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
 
صد بار به چوب عشق بستند مرا
از خویش غریبانه گسستند مرا
گفتند همیشه بی ریا باید زیست
آئینه شدم باز شکستند مرا ...........
..عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو بر به گریبان خویش
آینه روزی که بگیری به دست
خود شکن آن روز مشو خودپرست...
«حکیم نظامی گنجوی»

 
 
آرام تر ...
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
 

به سرنوشت بگویید:

اسباب بازی هایش بی جان نیستند

آدمند

میشکنند

آرام تر ......

پرسیدم ، آخر .... ،
و او بدون اینکه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :.......


 
 
جنس خود
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠
 

هنگامی که تبر به جنگل آمد
همه ی درختان یک صدا فریاد زدند:
ای وای!!!! دسته اش از جنس خود ماست



 
 
فراموش نشد
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠
 

غریبه بود اشنا شد …
عادت شد …
عشق شد …
هستی شد …
روزگار شد …
…خسته شد…
بی وفا شد …
دور شد…
بی گانه شد …

فراموش نشد

 


 
 
عشق ،اشک
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
 

برای خریدن عشق، هرکس هرچه داشت آورد،دیوانه چون هیچ نداشت وگریست(گمان کردندچون هیچ ندارد میگرید)اماهیچکس ندانست که قیمت عشق ،اشک است

 


 
 
آشنای دور
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٥:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧
 


چشمهای تو را میشناسم ....

نه از نزدیک ...

بلکه از ارتفاعی که همیشه تو در راه کفش هایم سبز میکرد ...

ارتفاعی به اندازه سقوط یک اسکناس


به خیرگی تو در زل زدنم میان نداشتنهایت ...

به تو که کوتاه قد ترین قلمداد میشوی

از بس که همه را از پایین نگاه میکنی ...

به کیف مدرسه ام ...

که کیفش را تلو تلو میخوری ... مدرسه اش را که هیچ

به تو که در اوج کودکی

کارتن ها را ندیده میخوابی ...در وسط خیابان ها

و آدم به آدم زمزمه میکنی ...

هی لعنتی ؟

فقر مرا وزن میکنی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برگرفته از:یادداشت های هومن شریفی


 
 
چندش آور
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧
 

دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم



 
 
" آخـــــــی "
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٧
 

این روزها


اگر خون هم گریه کنی


عمق همدردی دیگران با تو


یک کلمه است :


" آخـــــــی "


 
 
جنگ
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳
 

وقتی ثروتمندان جنگ به پا می کنند ، این فقرا هستند که می میرند . . .

(ژان پل سارتر)


 
 
درست متر کن !
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳
 

درست متر کن ! آدم ها هم قد خودشان اند، نه هم قد تصورات تو .


 


 
 
انسانها
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۳
 

جالب است که انسانها دو چشم دارند ولی با یک چشم به دیگران می نگرندو جالب تر اینکه انسانها یک چهره دارند اما دو رویی می کنند

 


 
 
خدایا ای کاش کودک بودم !
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
 
ای کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود!

ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم

نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم !

ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم !

ایکاش کودک بودم تا تنها نگرانی زندگی ام شکستن نوک مدادم بود !

ای کاش کودک بودم که هیج وقت عاشق نمیشدم !

خدایا ای کاش کودک بودم !



 
 
سکوت
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
 

گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخندمی زنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم

 


 
 
جای پایش
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱
 

گفتمش: دل می‏خری؟! پرسید چند؟! ..      

  گفتمش: دل مال تو، تنها بخند...

خنده کرد و دل ز دستانم ربود....      

  تا به خود باز آمدم او ..رفته بود.. دل ز

 دستش روی خاک افتاده بود..    

جای پایش روی دل جا مانده بود......

 


 
 
می خندیم!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

بچه که بودیم بستنیمان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم!

چه بیهوده بزرگ شدیم… روحمان را گاز میزنند می خندیم!


 
 
هُل!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۳٠
 

همیشه یکی پیدا میشه که هُلت بده
چه نشسته باشی روی تاب
چه ایستاده باشی لبه ی پرتگاه