جملات زیبا ( مازنی ریکا )

جملات زیبا با تصاویر آرام بخش - جملات تاثیر گذار- بهترین جملات جهان

مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید...!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/۳
 


و سکوت می‌کنی
و فریاد زمانم را نمی‌شنوی.
یک روز،
من سکوت خواهم کرد
و تو آن روز برای اولـین بار
مفهوم دیر شدن را خواهی فهمید...!

حسین پناهی

حقیقت نوشت

گره ای که با دست باز نمیشود
با دندان باز کن!
نیچه


 
 
اسارت زندگی
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/۱٥
 

ماندن
به پایِ کسی کـه دوستَش داری
قَشنگترین،
اسارت زندگی است...!

حسین پناهی

حقیقت نوشت

گنهکارى گنه کرد و پشیمان شد ز کردارش

گنهکار پشیمان را نبخشیدن ، گنه باشد . . .


 
 
باز نیستیم...
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۸:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٧
 

نیـستیـم 

به دنیا می آییم، عکس ِ یک نفره می گیریم

بزرگ می شویم، عکس ِ دو نفره می گیریم

پیر می شویم، عکس ِ یک نفره می گیریم

و بعد دوباره باز نیستیم

حسین پناهی

ضرب المثل نوشت

اگر دلِ چوپان بخواهد، از بز نر شیر می دوشد


 
 
من فقط دوستش داشتم!
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٦
 

اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره-ای از همکار سابقش می-گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.
اکبرعبدی می-گوید:
«یک روز سر سریال بودیم.
هوا هم خیلی سرد بود.
از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.
گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می-خوری؟!
گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟
گفتم: آره.
گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.
من فقط دوستش داشتم!



 
 
شکستند مرا ....
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۸:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱۸
 
صد بار به چوب عشق بستند مرا
از خویش غریبانه گسستند مرا
گفتند همیشه بی ریا باید زیست
آئینه شدم باز شکستند مرا ...........
..عیب کسان منگر و احسان خویش
دیده فرو بر به گریبان خویش
آینه روزی که بگیری به دست
خود شکن آن روز مشو خودپرست...
«حکیم نظامی گنجوی»

 
 
فراموش نشد
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٠
 

غریبه بود اشنا شد …
عادت شد …
عشق شد …
هستی شد …
روزگار شد …
…خسته شد…
بی وفا شد …
دور شد…
بی گانه شد …

فراموش نشد

 


 
 
عشق ،اشک
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٩
 

برای خریدن عشق، هرکس هرچه داشت آورد،دیوانه چون هیچ نداشت وگریست(گمان کردندچون هیچ ندارد میگرید)اماهیچکس ندانست که قیمت عشق ،اشک است

 


 
 
ما از درون زنگ زدیم
نویسنده مـحمد مـهدی : - ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/٢
 
مرحوم حسین پناهی هنر پیشه فقید میگفت بعد از مرگم مردم مرا خواهند شناخت !!!!!!


از آجیل سفره عید چند پسته لال مانده است
آنها که لب گشودند ، خورده شدند
آنها که لال مانده اند ، می شکنند
دندانساز راست می گفت
پسته لال ، سکوت دندان شکن است

*****************

من تعجب میکنم که چطور در روز روشن دو ئیدروژن با یک اکسیژن
ترکیب می شوند و آب از آب تکان نمیخورد !

****************

بهزیستی نوشته بود :
شیر مادر ، مهر مادر ، جانشین ندارد
شیر مادر نخورده ، مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت جز معلم ریاضی عزیزم
که همیشه میگفت : گوساله ، بتمرگ !!!!؟؟؟؟

**************

با اجازه محیط زیست در دریا دکل می کاریم
ماهی ها به جهنم ! کندوها پر از قیر شده اند
زنبورهای کارگر به عسلویه رفته اند ، چه سعادتی !
داریوش به پارس می نازید ، ما به پارس جنوبی !

*************

رخش ، گاری کشی میکند
رستم ، کنار پیاده رو سیگار میفروشد
سهراب ته جوب به خود میپیچد
مردان خیابانی برای تهمینه بوق میزنند
ابولقاسم ، برای شبکه سه سریال جنگی می سازد
وای...................
موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند !!

************

صفر را بستند
تا ما به بیرون زنگ نزنیم
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم
این جهانی که همش مضحکه و تکراره
تکه تکه شدن دل چه تماشا داره